او هم دلش می خواست.

بستنی کوچکترين چيزی بود که او دوست داشت مثل همه بچه ها ليس بزند و شلوار لی نو بزرگترين چيزی بود که مي خواست بپوشد . او با يک شلوار گرم کن کهنه و يک زير پيراهن در ميان بچه هاي ديگر خود نمايی می کرد .و مردم بی اعتنا به عواطف ظريف کودکانه اش او را به عقب می راندند.او هم به نمايشگاه کودک و نوجوان امده بود تا سازنده های برنامه کودک را از نزديک ببيند مثل همه بچه ها ! اما مردم او را عقب ميزدند چون او کسی را نداشت.
به خودم گفتم چرا در جامعه ما(با وجود ماليات و زکات و خمس و فطريه و..) که بايد در ان فاصله طبقاتی در کمترين حد باشد چنين افرادی هنوز ديده شوند ؟ وبعد جواب دادم که اگر مردم حق فقيران را به انها می دادند هيچ گاه اينطور نميشد که حالا می بينيم.
از جامعه مان می ترسم که در ان روز بروز ثروتمندان ثروتمندتر و فقيران فقير تر می شوند ...

/ 0 نظر / 8 بازدید