انسان يک قرص نان نيست!

تازگی درک کرده ام ادمی خيلی تنهاست. به نظر من اين به خاطر ان است که خداوند هيچيک از بندگانش را شبيه هم نيافريده است. ادم ها شبيه هم هستند اما همانگونه که شيرينی های نانوا شبيه هم هستند. نانوا به خيال خود به تمام تکه های شيرينی به يک اندازه مواد میرساند در حالی که اگر ملکول به ملکول نگاه کنی اين طور نيست. حتی اگر تمام مواد دو شيرينی شبيه هم باشند گرمای رسيده به هر کدام متفاوت خواهد بود چون هر کدام در گوشه ای از کوره هستند. تفاوت نانوا و افريدگار ما در ان است که خدا از قصد اين کار را می کند ولی نانوا بدون اينکه بداند! تفاوت ما هم با نان ان است که مئ توانيم در خط سرنوشت خود هم سقوط کنيم و هم صعود اما نان ها فقط در جای خود می مانند تا موجود خارجی ان ها را حرکت دهد!
اما بعد که به اين نتايج رسيدم گفتم خب نتيجه؟! اين همه فلسفه بافتي که در اخر بگويی انسان تنهاست؟ بعد به خودم گفتم نه می خواهم بگويم از ان جا که ادم بايد با کسی سخن بگويد و حرفهای دلش را بزند و چون بايد به کسی بگويد که حرفها يش را بفهمد تا احساساتش تلف نشود وچون انسان های ديگر همه ی حرفهايش را نمی فهمند پس ادمی بر می گردد به کسی که چون او را افريده همه ی زير و بم او را می فهمد. مثل اينکه خيلی از حر فهای تکراری استفاده کردم نه!!؟

/ 0 نظر / 10 بازدید