من ... سکوت ... تو

گفتم : کجايی ؟

گفتی : همين جا

گفتم : نيستی ...

گفتی : هستم .

گفتم : نه نيستی . اينجا تاريک است و تو نيستی . اينجا سکوت است صدای تو کو ؟ ... نه نيستی . نيستی .

ناگهان احساس مبهمی مرا در آغوش گرفت . آنچنان که چشمانم از حيرت باز مانده بود گلويم خشک شد و نفسم به سختی به حنجره ام نزديک شد . انگار همه چيز تو بودی و بس . و من در تنگنای وجود تو له می شدم .

به خود گفتم : او هست ... او اينجاست !

با همان سرعتی که مرا فشردی ناگهان رهايم کردی . و من باز در تاريکی و سکوت ماندم  با يک خاطره از تو . اما هرچه بيشتر می گذشت باورم نسبت به آن خاطره کم رنگ تر می شد . و تاريکی تا استخوانم را می پوشاند ... .

باز فرياد زدم : تو نيستی ! نه تو نيستی ...

تو سکوت کردی .

فرياد زدم : تو دروغ گفتی ... (ناگهان به خود از گفته ی خود لرزيدم ) نه تو تنها راستگويی نه ... اما... کجايی ؟

تو سکوت کردی . سکوت ... سکوت ... اين سکوت مرا تا لبه ی سکوت جاودان مردگان برد .

اما نه ... اين سکوت زنده بود  . فعال بود . انگار تمام هستی از اين سکوت فرياد می زد ... .

و تو همچنان ساکت بودی ... شايد هم من ناشنوا ...

/ 0 نظر / 12 بازدید