وقتی که ما عمق زمين را حفر کرديم

آبی نديديم

ولی کنديم و کنديم

خسته ؛هراسان از عطش؛ با هرچه نا بود

کنديم آب اين زمين تشنه را آبش کجا بود ؟

گويی به دور چاه يک محشر به پا بود

يادت می آيد ؟ آخرين لحظه رسيدی

بيل و کلنگ از دست نامردان کشيدی

گفتی به مردم جرعه ی آبی که سهل است

گفتند عاقل ها علی درياست عدل است

مردم کجا را گشته ايد ؟ او عين حق است

در زير پای منبرت چون طفل هاجر

آب حقيقت می جهيد الله اکبر !

برسينه های خشک و خاک آلود و سوزان

باران رساندی

يادت می آيد ؟ آن آب با خود برد هرچه و طغيان

                                 ***

...اما چه گويم ؟!

سيراب بودن ماندنی نيست

يک شب سحر؛ آتش به جان شهر افتاد

آن شب سحر ؛از کوچه های کوفه رفتی

خاموش؛ تنها ؛ بی صدا ؛ خونبار ؛عطشان ...

/ 0 نظر / 11 بازدید