دخترم ...

بسم رب الشهدا

کوچکم ! کودکم ! ديروز دست های کوچکت را از زير خروارها در آوردم و پاهای برادر کوچکترت را !

دخترم !فرشته ی کوچکم ! بالهايت زير سيمان های پناهگاه ؛ کمی فقط کمی له شده بود آنها را با روسری مادرت بستم ! دکتر می گفت بايد بالهايت را قطع کنند و اگر نه ... واگرنه ؛ چرکش تمام بدنت را خواهد گرفت !

گفتم : اگر بالش را قطع کنيد ؛  چگونه پرواز کند ؟

گيرم که بالش را قطع کرديد ! هيچ گاه شوق پروازش را نمی توانيد از او بگيريد . نه هرگز هرگز ! يا پرواز يا مرگ !! يا پرواز يا شهادت !! يا پرواز یا پرواز !!

دخترم ! راست گفتم نه ؟! تو حاضر نبودی که بمانی ولی تا ابد چشمت به آسمان بماند . می دانستم که در اين مدت کوتاه خوب شناختمت ! تو هم مثل مادرت ؛  پدرت ؛ برادر هايت ؛ خواهر هايت ؛ تاب ماندن ولی بی بال بودن را نداشتی !

بال هايت را بستم و تو را به ديار دور فرستادم . آنجا که ديگر ملخک هواپيماها خواب خوش دويدن و پريدن را از تو نگيرد . آنجا که ديگر خبری از دروغ بزرگی چون سازمان ملل نيست و شيطان فرياد حقوق بشر نمی زند !

کوچکم ! دخترکم! عروسک من ! باور کن کسی هيچ کجای دنيا فراموش نمی کند که تو هم مثل همه ی کودکان جهان ؛ می توانستی بازی کنی ؛ بدوی ؛ بخندی . تو هم مانند دو دختر پوتين ؛ و فرزند بوش و بچگی های کاندليزا رايس ؛ از زندگی لذت می بردی ! کی گفتی از زندگی سير شدی ؛که من نشنيدم ولی ماشين جنگی صهيونيسم شنيد ؟! دخترم ! خون خاک آلودت روح بزرگ جهان را سرخ کرده است ! کدام آب کر آن را پاک خواهد کرد ؟...

/ 0 نظر / 10 بازدید