...خدا آزاد کرد

34 روز می گذشت ... 34 روز از اولین حمله های عراق به خاک خرمشهر گذشته بود . نیرو کم داشتیم . خیلی کم ولی شاید مهم ترین مشکلمان اسلحه و امکانات بود . بنی صدر یاریمان نمی کرد یا بهتر بگویم :قصد نابودیمان را داشت . وقتی فرمانده ی کل قوا از پشت و دشمن از جلو نیرو های 40-50 نفری خرمشهر را زیر آتش گرفته . از نیرو ها و شهر چه خواهد ماند ؟<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آت روز جنگیدیم . مثل همیشه . ولی این بار جواب نمی داد . معنی مقاومت و ماندن در شهر زیر آوار های جنگ  تبدیل به خود کشی شده بود !

محمد صدایم می کرد . فرصت نبود باید زودتر از شهر خارج می شدیم . می دانستم جهان آرا سخت تر از من شهر را ترک می کند . ولی برایم سخت بود . 34 روز جنگ شبانه روزی ! 34 روز مصیبت ؛ زجر؛ گرسنگی؛ تشنگی؛ شهادت برادر ها و خواهرهامان جلوی چشمانمان ! چگونه به همین راحتی شهر را رها کنیم و ....مگر قسم نخورده بودیم تا آخرین قطره ی خونمان بمانیم ؟

حرف ؛حرف جهان آرا بود ! باید می رفتیم . او را قبول داشتم . فرمانده مان بود ! نه مثل بنی صدر . اگر بنی صدر بهم می گفت برو می ماندم . حتی اگر عراقی ها مرا به فجیع ترین وضع می کشتند . اما جهان آرا کس دیگری بود ... .

سوار بلم شدم تا از رودخانه بگذریم و از شهر خارج شويم . به پشت سرم نگاه کردم ! شهر نیمه جانم ! خرمشهر عزیزم ! با خودم گفتم : آخر خرمشهر هم خدایی دارد ... .

 

آری !خرمشهر هم خدایی دارد و خدای آن هم بندگانی دارد که یاران او بر زمین اند !

و این سربازان خدای خرمشهر شهرا آزاد کردند !چگونه بگویم ؟ خرمشهر را لشکر  مخلص خدا آزاد کرد! خرمشهر را خدا آزاد کرد !

 

 

/ 0 نظر / 13 بازدید