اين را هم رها کن

کم کم محدود و محدود تر می شوی آنقدر که حس می کنی حتی در سوراخ کليد خانه ات هم لق خواهی خوری . با اين وجود همچنان به دور خودت پيله ای زخيم می تنی . اين پيله تار و پود وجودت را در خود می کشد و از تو موجودی رنجور می سازد که سنگينی تنها يک پر کاه تورا له می کند . واقعا له می کند . تو فرياد بلندی می کشی و بعد ... . نمی دانم بعد از اين فرياد يا سالها قبل از آن ؛ چند نفر از اورژانس می آيند تا تو را ببرند آنها از تو يک جسد می بينند که چاغ است وبزرگ به خاطر همين فکر می کنند از چربی خون بالا مرده ای . اما تو خوب می دانی که از بس نحيف شده بودی به راحتی له شدی و... . <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

آن قدر کوچک شده ای که وقتی عزرائيل می آيد تاتورا ببرد مدتی می گردد و تازه وقتی پيدايت می کند رو به آسمان بر می آورد که: خدايا ! ارزش آوردن دارد ؟...

يادت می آيد ؟ زمانی آنقدر بزرگ بودی که گاهی فکر می کردی تن که سهل است زمين تو را نمی گنجاند . آن قدر داشتی بزرگ می شدی که کم کم پرده ها را می انداختی و سبک اما بزرگ بالا و بالا تر می رفتی . از دنيا چيزی برايت جلب توجه نمی کرد . ولی نه !يک چيز دلت را به دنيا بسته بود خودت خوب می دانی که همان کم کم تورا پايين آورد و همان بقيه ی دنيا را به چشمت آورد . به تو گفته بودم اين را هم رها کن ...!

 

/ 0 نظر / 13 بازدید