غريبه

همه او را به هم نشان می دادند.کسی او را نمی شناخت.اصلا نمی توانست بشناسد از حد درک ان ها بالاتر بود . او يک غريبه بود. با نگاهی بهت الود به اطراف می نگريست .او هيچ کس و هيچ چيز را اينجا نمی شناخت و واقعا تنها بود. مثل يک انقلابی پر شور که به دور افتاده ترين نقاط تبعيد شده باشد و نه تنها کسی را نشناسد بلکه نتواند با انها رابطه بر قرار کند . و او اينچنين بود. ...به شدت دچار فراموشی شده بود . حس گنگی داشت. می دانست موجود با ارزشی است اما چرا؟...

مدت ها از ان زمان گذشت .بيگانه ها دورش را گرفتند. او همه چيز را فراموش کرده بود .انگار ديگر جزئی از بيگانه ها شده بود.او ديگر تنها نبود . او ديگر برتر نبود . در حد بيگانه ها شده بود .

اندوخته ای از گذشته و اشنایان نمانده بود .بيگانه ها با او اشنا شده بودند و اشنايان با او بيگانه.تمام طبيعت بيگانه با او انس گرفته بود يكی شده و او را در خود بلعيده بود.  موسم بازگشت كه فرا رسيد اشنايان همه جمع شدند. هركس از غم دوری می گفت و غربت. ولی كسی با او سخن نگفت . او يك بيگانه بود . آشنايان رفتند و او همچون خاك باد و طبيعت فريبكار بر جای ماند ...او برای هميشه تنها شده بود... .  

/ 0 نظر / 8 بازدید