روزی تقسيم شده

 

کارگر افغانی که بیش از 15 سال نداشت در حالی که سعی می کرد اونا رو از خودش دور نگه داره و سرش رو هم دور گرفته بود تا بوی اونها اذیتش نکنه با حالت حاکی از نارضایتی از در حیاط بیرون آمد و قاطی بقیه خرت و پرت ها لب خیابون گذاشت.بعد شروع کرد نوک انگشتشو وارسی کردن ...

- پسر خوب چرا دستگش دست نمی کنی؟

فقط شانه بالا انداخت.گویا یه تکه از اون خرده چوبها تو دستش رفته بود.بدون هیچ کلامی بر گشت سر کارش..

زن میانسال انگار گنج پیدا کرده بود.دختر4 سالشو روی زمین گذاشت.یاد گداهای سر چهارراه افتادم.خرت و پرت ها رو ور انداز کرد به راحتی چند تکه آهنی و پلاستیکی رو برداشت و با لهجه ای که من درست نفهمیدم به دخترش گفت که دنبالش بیاد چادرشو محکم کرد و ته کوچه گم شد ....

دختر بزرگه فرغونو می راند و کوچیکه سوارش بود پسره که کمی از دختر بزرگه کوچیکتر بود سوار یک وسیله دوچرخه مانند شده بود.معلوم بود از لای همچین خرت وپرت هائی پیداش کرده .انگار همگی میرن خرید عید..

از شدت بوی بد تقریبا نمی شد نزدیک رفت.احساس میکردی بوی گند کل کوچه رو برداشته.زن به بچه ها اشاره کرد که هر چه پارچه و تشک و متکا هست بذارن تو فرغون. تند و تند حرف میزد و وسایل رو انتخاب می کرد.رخت خواب ها به خاطر رطوبت جذب شده سنگین شده بودند.دختر مجبور بود اونا رو با فرغون ببره خونه.زن بعد از سفارشات لازم دختر کوچیکه رو بغل کرد و راه خودشو گرفت و رفت.دختر می راند و هر هفت هشت قدمی یه نفس تازه میکرد...

خرت و پرت های خونه رو برده بودیم زیر زمین. توخونه بیخودی جاگرفته بودن تقریبا بلا استفاده بودن ولی حیفمان می آمد بریزیمشان دور.دو سه ماهی بود به زیر زمین سر نزده بودیم. ظاهر امر نشان میداد که لوله فاضلاب که داخل زیر زمین ترکیده بود و به عمق یک وجب دریاچه درست کرده بود طی همین مدت وسایل ما رو متبرک کرده ...

مامان حالا با خیال راحت وسایلو می ریزه دور...

...افغانی وسایلشو جمع میکنه. پولشو می گیره و میره.مامان میگه از اینکه پولو به یه جوون که تو غربت داره کار میکنه داده خوشحاله و وجدانش راحته....

باخودم میگم روزی مردم بینشون تقسیم شده...خدایا شکرت...

/ 0 نظر / 12 بازدید