مطبوع اما...

با چشمان ابی براقش به دوسوی خيابان نگاه کرد . باران به شدت می باريد . بايد خود را زودتر به ان طرف خيابان می رساند ان جا حتما پناهگاهی پيدا می شد هميشه همين طور بود . خسته از نا ملايمتی های روزگار پاهای خود را به زحمت بر زمين خيس می کشيد و با تمام توان خود را به ان سوی خيابان می کشاند . درست حدس زده بود سايه بان خشکی ان جا بود بی هيچ معتلی به زير ان رفت . پناهگاه خوبی بود . حالا با خيال راحت نشست و به مردمی که با عجله به اين سو و ان سو می رفتند چشم دوخت تا خوابی ملايم و مطبوع به سراغش امد ...

ناگهان موتور اتومبيل روشن شد و به تبع ان چرخ های ان شروع به گردش کردند . می چرخيدند و می چرخيدند . و زير ان باران سيل اسا کسی متوجه نشد که اين چرخها می چرخند و با خود جسم پشم الويی را هم می چرخانند ...

و گربه پشيمان از انتخاب يک سايه بان متحرک به عنوان پناهگاهی مطمئن در زير چرخها می غلتيد و صدای خورد شدن استخوانهايش را فقط خود می شنيد...  

/ 0 نظر / 6 بازدید