بسم رب الشهدا و الصديقين

عشق يعنی استخوان و يک پلاک                عشق يعنی سالهای سال تنها زير خاک

   جمعه ای که گذشت او آمد همراه با ۳۴۹ نفر از برادران ديرينش که با هم سالها زير خاک های گرم جنوب بودند . آن ها که رفتنشان شهر را خيبری و بازگشتشان  عاشورايی کرد .آن ها که هميشه رحمت هستند چه آن زمان که زنده اند و چه آن زمان که جسم خاکی شان را بدرود می گويند . و مگر نه اين است که شهدا حی هستند ؟ و اين نشانه ی زنده بودن ابدی آن هاست.

جمعه ۳۵۰ مادر بعد از ۲۰ سال فرزندان خود را ديدند ولی آن پسر رشيد که چون شيری به ميدان می رفت کجا و اين خرده استخوان ها کجا...؟ دلش می گيرد :پسرم آن روز که تو رفتی اميدم به پيروزی و بازگشتت بود شب و روز آرامش نداشتم و نگرانت بودم تا اينکه روزی آمدند .گفتند : پسرت به سيد الشهدا پيوست ... . خدا را بر آنچه رفت شکر کردم که خون پسرم حقيقت اسلام را در امتداد خط حسين زنده نگه داشت . گفتم يک پسر که سهل است اگر دهها پسر ديگر هم داشتم می دادم تا دست انسانها را به ملکوت برسانم ... . تاب آوردم . اما امروز ... .

امروز که ديدم برای رسيدن به تو بايد از خيابان ولی عصر و تجريش و بوتيک های رنگارنگ غربی پسند بگذرم دلم گرفت تا آن جا که احساس کردم بايد پرواز کنم و زود تر از آن که به تهران برسيد جلوی راهتان را بگيرم . آخر من چگونه چشمان پرسشگر تو و برادرانت را که می گوييد : بعد از ما چه کرديد؛ ببينم؟ من از ديدنت گذشتم نمی توانم چشم در چشم تو بياندازم و بگويم تو و برادرانت همه ی تجلی های دنيا ؛ زن و مادر و فرزند و خواهر و برادر و پدر و درس و خانه را رها کرديد تا مردم خوب زندگی کنند و به اينجا نرسند . اما کاری که ما کرديم ... .

کاش ... .  

/ 0 نظر / 7 بازدید