طلب آخر

 

خاطره ی عشق به ما روح داد

ميله ی زندان شکست

اشک شد و آب به صحرا رساند

غربت دريا دل پر درد را

عشق به معنا رساند

چون شرری بر دل مولا نشست

شعله شد و عالم معنا گداخت

صلح شد و ننگ به کافر رساند

تيغ شد و خون خدا را چکاند

عشق به دوران رسيد

نطق شد و بر لب رهبر نشست

اسلحه ی دست ابر مرد گشت

پرچم توحيد به ميدان نشاند

گاه چو ترکش نشست بر جگر لاله ها

گاه چو فتح الفتوح شد خبر مژده ها

مرز شد و بر لب اروند ماند

عقل شد و علم به عامل رساند

...

پرده ی آخر کجاست؟

عشق کو؟

آه خدا ! کو پسر نرگس محجوب ما ؟

کو طلب آخر اين عشق ها ؟ ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٥