حرف های بی خودی

ول کن خدا ! من ریزم و

بار گناهم ریزتر کرده تنم را !

 

بازی نکن با من . برو !

می کنی از پیکر آخر این سرم را !

 

من که کماکان با نگاه تو غریبم

آخر چرا هی می کشی گوش کرم را ؟!

 

من گفته بودم ای خدا در عشق پرتم

باز از قفایم می دری پیراهنم را ؟

 

من جر زدم . بازی به نفعت پیش می رفت

با پشت پا سوزانده ام من برگه های بردنم را

 

با مهربانی پشت دست با صفایت

کوبید پس کله و شاید صورتم را

 

با بغض  دستم را به صورت می کشیدم

گفتم : خدا ! له کرده ای شخصیتم را !

 

گفتی :برو بابا دلت خوش گشته انگار

کو شخصیت ؟ گر من بگیرم این حیات بنده ام را ؟

 

باشد خدا ! بردی دوباره .  دست بعدی .

اصلا فراموشش بکن این حرف های باطلم را !

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ تیر ،۱۳۸٥