شعر می گويند بعضی ها مگر درب غزل گفتن دوباره وا شده ؟

مثل اينکه خون شاعر ها به روی يکدگر دريا شده

 

شعر می گويند بعضی ها تو ياسينی به گوش من نخوان

خوب می دانم که از وزن غزل هاشان سپيد پيدا شده

 

با تمام مثنوی هايی که هر شاعر برامان خواند و رفت ؛

تا سحر تا فجر گويی تو که مکثی جا شده

 

اين زمان مانده بر دوش زمين استاده است

آه ! بيچاره زمين انگار پشتش تا شده

 

با خودم گويم که يک روزی بيايد شاعری

روبه روی شعر او شعر همه رسوا شده

 

اين زمين پر می شود از بوی وزن و قافيه                                                         

شايد از رويای او دنيا چنين زيبا شده

 

با صدای زنگ ساعت می پرم از خواب ناز

نه نگو اين را نگو تو نوبت فرداشده  

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٤