آب در کاسه ی من می ريزند

هاونی در دست

آب را می کوبم  ... آب را می کوبم

غافل از عاقبت بی فرجام

آب را می کوبم

کار من نيست که از آب به پوچی برسم

شغل من ساختن پنجره است

کار من پرواز است

دست من جای پر مرغابی است

من نمی دانستم ... آب را می کوبم

غافل از فرصت کوتاه بهار

سر به کار کوبيدن آبی دارم

عمر من زود گذشت

بال من زود شکست پر پرواز ز دستم پر زد

عمر خود را پی کوبيدن آبی دادم

عاقبت من مردم

همچنان آب همان آب بماند ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ،۱۳۸۳