ديگه هرچی جمع کردين بسه!

این اولین دفعه نیست که میخواهیم بریم مسافرت . تازه این که مسافرت یک هفته ایه ما یک ماهش رو هم رفتیم.حتی خیلی دورتر از اینجا که ایندفعه میخاهیم بریم.

اما همینکه خبر جور شدن سفر میرسه دیگه هچکس تو خونمون آرامش نداره :هر کی فکر میکنه چه وسایلی لازمه؟ چه جوری میشه وقتی رسیدیم بیشتر خوش باشیم؟اگه یهو خطری پیش اومد چه جوری از خودمون محافظت کنیم؟آخه اونجا هر چی باشه غریبیم.فقط خودمونیم و خدای خودمون.

گفتن همین روزا بلیط جور میشه امروز فردا امروز فردا........

دیگه هیچکس نمیتونه کارشو درست وحسابی انجام بده .همه فکر و ذکرا شده سفر.آخه اگه حواست نباشه ممکنه ناغافل خبر بدن ممکنه وسایلت رو جمع نکرده باشی ممکنه لباستو انتخاب نکرده باشی. ممکنه از نقشه های اونجا جاهای دیدنیش مسیراش و کلی چیزای دیگه آگاهی نداشته باشی اونوقت بری اونجا وسرگردون بشی.

زمان دیر میگذره آدم نگران و منتظره خیلی حال بدیه.

داشتم فکر میکردم که اگه تمام زندگیمون انتظار برای یه سفر بود اونوقت چی کار میکردم؟

زنگ تلفن رشته افکارم رو پاره میکنه و لحظه ای بعد مامان با خوشحالی فریاد میزنه :<< دیگه هر چی جمع کردین بسه.>>

نوشته شده توسط ادی جون.

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸۳