شقايق غرق خون است...(شعر)


غمی دارم به پهنای يکی دشت***يکی دشتی که در آن لاله ای گشت
ملول و بی دفاع و پاره پاره***دلش از قعر بر اوج ايستاده
شقايق زير پا ها غرق خون است***رسيده.اين زمان جوش خون است
بياييد و برايش فجر خوانيد *** بياييد و بر اين لاله بباريد
که او نالان نبود و دل شکسته***از اين جا تا خدا يکدست رسته
که او دردی به پهنای جفا داشت*** که او حرفی به نام راست ميخواست
کلامی گويم از او با صداقت ***همان حرفی که آوردش شهادت:
خدايا درد بی درمان دوا کن ***خدايا روح و جانم را صدا کن   
نویسنده : مريم ; ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ خرداد ،۱۳۸٢