خرمشهر را خدا آزاد کرد .

هنوز جای گلوله های توپ روی بعضی ديوار های خرمشهر مانده . هنوز ياران جهان آرا هستند . هنوز سخن او در گوشمان است :اگر مکتب باشد همه چيز هست اگر مکتب آسيب ببيند همه چيز آسيب ديده ... بچه ها جای خوبی رفتند ... .

محمد هم رفت او هم جای خوبی رفت . اما تا آخرين نفس ماند اما جنگيد تا مکتب بماند . دوستانش هم ماندند برادرانش که خيلی هاشان تا حالا اسلحه بدست نگرفته بودند ماندند و جنگيدند چون می ديدند محمد هست چون می ديدند با عقب نشينی آنها مکتب هم عقب می نشيند . حالا که مکتب هست پس بايد ان را حفظ کرد .

وما مانديم ... تا اينکه خرمشهر آزاد شد و مدتی نگذشت که ياران محمد اسير شدند. اسير تنهايی... وسرودند :

شهيدم ! محمد !برادر منم*** که در شهر خونين قدم می زنم

شهادت همان شد که می خواستی *** تودر خون نخفتی که برخاستی

تو کوچيدی از خويش راحت شدی *** زيارت نمودی زيارت شدی

ولی من در اين جبهه ی ناپديد *** به هر لحظه صد بار گردم شهيد

                                                                                               <  شهيد احمد زارعی >

(البته اين شعر طولانی تر از اين بود ولی من قسمتی را انتخاب کردم . )  

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳