شهری خرم

مادر دستم را می کشيد وبا قدمهای سنگين و تند در جاده خرمشهر-اهواز به جلو می رفت. چادرش خاکی شده بود و بوی شهر متلاشی شده مان را می داد. هنوز چيز هايی که امروز ديده بودم برايم قابل هضم نبود .با بهتی عميق به دنبال مادرم می رفتم و او همچنان که به افق جاده می نگريست من را با خود می برد ... . آن صحنه ها ان صدا ها ان بو ها ... نمی توانستم باور کنم که ان کسی که از وسط دو نيم شده بود و دو تکه بدنش با پوست به هم چسبيده بودند عمويم بود. نمی توانستم بپذيرم که ان چند تار مو و زغاله ها که در دست مرد همسايه می ديدم دوستم بود که با هم قرار گذاشته بوديم اول مهر مثل هم لباس بپوشيم...بوئ تلخ خون که با بوی خاک مخلوط شده بود هنوز مشامم را ازار می داد. صدای مهيب بمب هايی که يکی پس از ديگری بگوش می رسيد همچنان تنم را به رعشه می انداخت. با تمام اينها هنوز نفهميده بودم جنگ چيست؟ مگر نه اين بود که مردم هنوز با هم مهربان بودند؟ پس چه کسی اين همه مردم را می کشت؟ پدرم به جنگ چه کسی رفته بود ؟

دلم می خواست همانطور که مادرم دست مرا می کشيد من هم دست خرس عروسکی ام را می فشردم ولی وقت نشد ان را بردارم آتش زودتر از من به سراغ او رفت...يادم افتاد امروز بايد برای اولين بار به مدرسه بروم .از مادرم پرسيدم:ساعت چند است؟    مادرم کلافه تر از هميشه دستم را بيشتر کشيد و گفت:چه می دونم؟    گفتم : مثلا ساعت چند است؟      گفت:يک- دو چه چه می دونم؟ چه سئوالی....!

با خودم گفتم پس نوبت صبح مدرسه تمام شده . ولی حتما به نوبت عصر می رسم..! وبرای اولين بار در اين روز جهنمی لبخند زدم!

--------------------------------- به مناسبت سالروز حمله به خرمشهر

 

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٢