سرم را به شیشه ی اتومبیل تکیه دادم . با سرعت می رفت ، می تاخت ... پرواز می کرد . تمام آبهای ریه ام بخار شده بود حالا نوبت هوای نمناک بیرون بود تا با هر نفس ، داغ شان کنم ، بخارشان کنم ... حنجره ام می سوخت ، سینه ام ، ریه هایم ، گلویم ... . تو ایستاده بودی با کاسه ای لبریز از آب .دائم دستهایت را در آن می کردی و مشت مشت آب به صورتم می ریختی ... داغ بودم . داغ بودی . شعله از دل من نبود حتما از تو بود که این گونه ، ویران می کرد ... .

مادرم گفت : شیشه رو بکش بالا ... مگه می خوای خودتو بکشی ؟ هنوز لرز داری ؟ بکش بالا اونو ... عجب بارونی گرفت شانس ما... الان می رسیم بیمارستان .

تو انگار که احساس گناه کرده باشی  از این ویرانی ، از این تب ، از این آتش ، اب به صورتم می ریختی . قطراتی که تا موهایم ، گوشهایم و  گردنم فرو می رفت و بعد احساسش نمی کردم شاید چون بخار می شد . خودت خوب می دانی که این ، بار سنگین گناهت را کم نمی کرد . بار سنگین گناهم را کم نمی کرد . تو خیلی بزرگ بودی . با تو نباید شوخی می کردم . این بار بازی نبود ... عشق به تو ویرانگر بود ، سوزان بود . دیگر دیر شده برای جبران . حتی آب های سردی که می پاشی هم هیزم این آتش می شوند . تو خود می دانی .

آتش به قلبم رسیده ... تند می تپد ... می خواهد خود را رها کند . داغ تر و داغ تر می شود . می سوزد ... خاکستر می شود ... ذره ذره ... خاکسترش بخار می شود ، بخارش به خون می ریزد از آنجا به همه ی وجودم ... به سرم . به چشم هایم ، پایم ، دستم . بگذار تا به قلم نرسیده ، بنویسم که مادر باید همین گوشه کنار نگه دارد . چون دیگر من وجود ندارم که بیمارستان دوایم باشد .

باران می بارد . این بار به صورت چه کسی  آب می ریزی ؟...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦