برای او که شمع هميشه روشن اسلام است ....

به نام الله او که چراغ هدايتش خاموش نمی شود

امروز سالروز درگذشت (شهادت ) دکتر علی شريعتی است . او که در خاموشی افکار چراغ فهم دينی و اجتماعی را گسترد. او که حتی در زمان حياتش کسی آنچنان که بايد نشناختش چه رسد به زمان خاموشی ... و اين يکی از درد های پايان ناپذير او بود . خود او می گويد : خدايا ! همواره تو را سپاس می گزارم که هرچه در راه تو و در راه پيام تو قدم بر می گذارم آنها که بايد ما را نوازش کنند می زنند و آنها که بايد همگاممان باشند سد راهمان می شوند و آنها که بايد تقويتمان کنند تضعيفمان می کنند . سپاس می گزاريم تورا . جز از اين طريق آدمی از اخلاص برخوردار نمی شود .

آری اين همه بحث و جدل بين طرفداران و مخالفانش بر سر خود خواهی ؛جهل و مصلحت های خود است و نه به راستی بازشناسی راه حق از باطل . خود دکتر بارها و بارها گوشزد کرده بود که اين مفاهيم را که می گويد بی عيب و نقص نيست و خواسته بود تا متفکران ايراد هايش را بگويند . واين به معنای ضعف او نيست چنانچه هر عالمی بنابر انسان بودنش زمينه اشتباه کردن را دارد .(چنانچه صدر المتآلهين در اواخر عمر خود ؛خودش ايراد نظريه ای که در جوانی داده بود را گرفت ) پس تعصب يا سعی در کوبيدن چنين چهره هايی هر دو خطاست . و از همه بدتر دفاع با تحجر است که او از اين موضوع در مورد تشيع به شدت رنج می برد و حالا به سر خود او آمده !

چه کسی او را به درستی خواهد شناخت ؟... 

خدايا ! می دانم که اسلام پيامبر تو با نه آغاز شد و تشيع دوست تو نيز با نه آغاز شد . مرا به اسلام آری و تشيع آری ؛ بی ايمان گردان .

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ خرداد ،۱۳۸۳

من ... سکوت ... تو

گفتم : کجايی ؟

گفتی : همين جا

گفتم : نيستی ...

گفتی : هستم .

گفتم : نه نيستی . اينجا تاريک است و تو نيستی . اينجا سکوت است صدای تو کو ؟ ... نه نيستی . نيستی .

ناگهان احساس مبهمی مرا در آغوش گرفت . آنچنان که چشمانم از حيرت باز مانده بود گلويم خشک شد و نفسم به سختی به حنجره ام نزديک شد . انگار همه چيز تو بودی و بس . و من در تنگنای وجود تو له می شدم .

به خود گفتم : او هست ... او اينجاست !

با همان سرعتی که مرا فشردی ناگهان رهايم کردی . و من باز در تاريکی و سکوت ماندم  با يک خاطره از تو . اما هرچه بيشتر می گذشت باورم نسبت به آن خاطره کم رنگ تر می شد . و تاريکی تا استخوانم را می پوشاند ... .

باز فرياد زدم : تو نيستی ! نه تو نيستی ...

تو سکوت کردی .

فرياد زدم : تو دروغ گفتی ... (ناگهان به خود از گفته ی خود لرزيدم ) نه تو تنها راستگويی نه ... اما... کجايی ؟

تو سکوت کردی . سکوت ... سکوت ... اين سکوت مرا تا لبه ی سکوت جاودان مردگان برد .

اما نه ... اين سکوت زنده بود  . فعال بود . انگار تمام هستی از اين سکوت فرياد می زد ... .

و تو همچنان ساکت بودی ... شايد هم من ناشنوا ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸۳

کی چطور خوشمزه تره ؟

تا حالا در مورد خيار شور فکر کردی ؟ يا در مورد کمپوت سيب ؟ در مورد ماهی دودی چی ؟ ...تا حالا فکر کردی چرا نمی گويند خيار شيرين ؟ خوب معلومه چون که خيار شور نمک داره و شوره . برو بابا سر کارمون گذاشتی ها ! با اين سئوالای صد من يه غازش !

صبر کن ! حرفم همين جا تموم نمی شه . می خوام بگم اصلا قابل تصور نيست که خيار شيرين باشه يا کمپوت ماهی داشته باشيم ! چون در نهاد اين مواد ماده ايه که با شيرينی در تضاده و اگه بخواد با شکر مصرف بشه (گلاب به روت) حال آدم به هم می خوره . در صورتی که با همين شکر می شه خوشمزه ترين مربا ها رو درست کرد و خيار هم با نمک کلی به آدم حال می ده !

خب اين رو که بابا بزرگ من هم می دونه ! خيلی باهوشی !

و اما نتيجه ی اخلاقی : ما آدم ها هم مثل خيار می مومونيم ! يا اصلا مثل کدو تنبل يا چغندر يا ... نه ! هر کدوم از ما يک ماده ی غذايی هستيم . شايد من گوشت فيله يشتر باشم . تو هم شايد موز باشی . اگر من را بايد پخت تا خوشمزه شوم تو را بايد خام خام خورد ! پس اصلا ماها نبايد خودمان را با ديگران مقايسه کنيم. چون هرکس يه جورش خوشمزه تره ! 

کشتی مارو می مردی اينو از اول می گفتی ؟...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ خرداد ،۱۳۸۳

 

خرمشهر را خدا آزاد کرد .

هنوز جای گلوله های توپ روی بعضی ديوار های خرمشهر مانده . هنوز ياران جهان آرا هستند . هنوز سخن او در گوشمان است :اگر مکتب باشد همه چيز هست اگر مکتب آسيب ببيند همه چيز آسيب ديده ... بچه ها جای خوبی رفتند ... .

محمد هم رفت او هم جای خوبی رفت . اما تا آخرين نفس ماند اما جنگيد تا مکتب بماند . دوستانش هم ماندند برادرانش که خيلی هاشان تا حالا اسلحه بدست نگرفته بودند ماندند و جنگيدند چون می ديدند محمد هست چون می ديدند با عقب نشينی آنها مکتب هم عقب می نشيند . حالا که مکتب هست پس بايد ان را حفظ کرد .

وما مانديم ... تا اينکه خرمشهر آزاد شد و مدتی نگذشت که ياران محمد اسير شدند. اسير تنهايی... وسرودند :

شهيدم ! محمد !برادر منم*** که در شهر خونين قدم می زنم

شهادت همان شد که می خواستی *** تودر خون نخفتی که برخاستی

تو کوچيدی از خويش راحت شدی *** زيارت نمودی زيارت شدی

ولی من در اين جبهه ی ناپديد *** به هر لحظه صد بار گردم شهيد

                                                                                               <  شهيد احمد زارعی >

(البته اين شعر طولانی تر از اين بود ولی من قسمتی را انتخاب کردم . )  

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ خرداد ،۱۳۸۳