زن راننده ی اتوبوس

بعد از ظهر امروز ، خنک تر از دیروز بود . سرم رو پایین انداخته بودم تا مثل همیشه ، از بین مردم ، به در عقب اتوبوس برسم که خانمی از جلوی اتوبوس فریاد کشید : خانم بیا جلو سوار شو !

سرمو بلند کردم . این دفعه جلوی اتوبوس ، زنانه بود و عقب مردانه ! از اولین پله که بالا رفتم ، خانم راننده توجهمو جلب کرد . خانمی ریز نقش ، جدی ، با صورتی آفتاب سوخته . تمام مدت بهش زل زده بودم ، ابروهای کمانی داشت و اگه به خودش می رسید قطعا زیبا بود ! ولی اون ترجیح می داد که خشک و کمی اخمو باشه تا جای خودشو بین راننده های مرد پیدا کنه .

زنها یی که نزدیک راننده ایستاده بودن ، لبخندی حاکی از رضایت و سربلندی می زدن ،انگار یه جورهایی تشویقش می کردن . وقتی به یه تقاطع رسیدیم ، اتوبوس ، ترمز کرد از اون ترمز های همیشگی که مردهای راننده ، به راحتی از کنارش می گذرن ولی ایستگاه بعد ،  مردجوانی که می خواست پول راننده رو بده ، با اعتراض وکمی تمسخر گفت : خانم ! تورو خدا یه کم آروم تر ترمز کنین ! دل و روده ی زن و بچه ی مردم ، به هم خورد !

اصلا دلم نمی خواد در مورد حرف این آقا ، کلامی بیشتر بگم یا شرح و تفسیر بدم ، چون کاملا از تفکر مردها بر میاد . ترجیح می دم به جای اینکه از حسادت و حقارت و بچه صفتی بعضی مردها بگم ، از اعتماد به نفس و لیاقت زنهایی اینچنین بنویسم .

گواهینامه و جواز رانندگی اون خانم ، جلوی اتوبوس بود ، هر موقع چشمم از صورت و دستهای نحیف  ولی محکم اون خانم ، بلند می شد ، گواهی رو می دیدم . و بعد به زنهایی نگاه می کردم که از این سواری میمون ، لذت می برند !

امیدوارم ، باز یکی صدام کنه و بگه : خانم ! از جلو سوار شو ! البته این عکس اولین زن راننده است ، نه اون خانم !

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٦

 

سرم را به شیشه ی اتومبیل تکیه دادم . با سرعت می رفت ، می تاخت ... پرواز می کرد . تمام آبهای ریه ام بخار شده بود حالا نوبت هوای نمناک بیرون بود تا با هر نفس ، داغ شان کنم ، بخارشان کنم ... حنجره ام می سوخت ، سینه ام ، ریه هایم ، گلویم ... . تو ایستاده بودی با کاسه ای لبریز از آب .دائم دستهایت را در آن می کردی و مشت مشت آب به صورتم می ریختی ... داغ بودم . داغ بودی . شعله از دل من نبود حتما از تو بود که این گونه ، ویران می کرد ... .

مادرم گفت : شیشه رو بکش بالا ... مگه می خوای خودتو بکشی ؟ هنوز لرز داری ؟ بکش بالا اونو ... عجب بارونی گرفت شانس ما... الان می رسیم بیمارستان .

تو انگار که احساس گناه کرده باشی  از این ویرانی ، از این تب ، از این آتش ، اب به صورتم می ریختی . قطراتی که تا موهایم ، گوشهایم و  گردنم فرو می رفت و بعد احساسش نمی کردم شاید چون بخار می شد . خودت خوب می دانی که این ، بار سنگین گناهت را کم نمی کرد . بار سنگین گناهم را کم نمی کرد . تو خیلی بزرگ بودی . با تو نباید شوخی می کردم . این بار بازی نبود ... عشق به تو ویرانگر بود ، سوزان بود . دیگر دیر شده برای جبران . حتی آب های سردی که می پاشی هم هیزم این آتش می شوند . تو خود می دانی .

آتش به قلبم رسیده ... تند می تپد ... می خواهد خود را رها کند . داغ تر و داغ تر می شود . می سوزد ... خاکستر می شود ... ذره ذره ... خاکسترش بخار می شود ، بخارش به خون می ریزد از آنجا به همه ی وجودم ... به سرم . به چشم هایم ، پایم ، دستم . بگذار تا به قلم نرسیده ، بنویسم که مادر باید همین گوشه کنار نگه دارد . چون دیگر من وجود ندارم که بیمارستان دوایم باشد .

باران می بارد . این بار به صورت چه کسی  آب می ریزی ؟...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ خرداد ،۱۳۸٦

بيچاره می شود ...

این بغض تا به ابد پاره می شود

از نایگاه سینه ام آواره می شود

 

این گریه ، راه خودش را گرفته است

از هر دلی گذشته ، سی پاره می شود

 

هر مادری زکنار دردم گذر کند

یک رود اشک برای کودکش گهواره می شود

 

هر گل ؛ نسیم درد من از خاطرش گذشت

زین پس به پای یار ، همی خاره می شود

 

غم بود نازنین که مرا بر زمین نشاند

ورنه ، چگونه یک نفر بیچاره می شود ؟!

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦

اين حرفها به عالم بالا نمی رسند

من ؛ شب . زمین ؛ شب . حتی خورشید هم شب است .

من ؛ زمین و خورشید ؛ چشم به راه تو مانده ایم . چون چشم مضطرب پرندگان در اتنظار آشیان .

می گویند : از عمق جاده های غبار آلود ؛ می رسی ...

نخواه در این انتظار ؛ به گذشتگان ؛ جاماندگان ؛ مردگان و نا امیدان بپیوندیم ... نمی خواهم ... نخواه ...

آمین !

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

زندگی تو تنگ مرگ !

ما داشتیم زندگی خودمون رو می کردیم . یعنی از اولش هم نه کسی به سر ما منت داشت ،نه ما به سر کسی . منظورم اینه که اصلا ما به کسی کاری نداشتیم . سرمون تو زندگی خودمون بود . هر جا می خواستیم می رفتیم ،هر کاری می خواستیم می کردیم . خلاصه شکایتی نداشتیم .

نمی دونم از کی بود که این ملت اومدن بهمون گفتن ما (یعنی اونها ) یه مراسم داریم که هرسال تموممون اجراش می کنیم توش همه جور نمادی هست . می مونه نماد ی که از همه چیز مهم تره ، که شما ، باید همون باشین . خلاصه این همه حرف زدن که بگن ما نماد زندگی هستیم ! گفتیم باشه ! یه 13 روز می ریم هوامون عوض می شه ... !

چه می دونستیم می برن می اندازنمون تو یه ظرف یه وجبی یه مشت آب کلر دار استریلیزه هم می ریزن توش . تازه اگه خیلی لطف کنن ، مارو دو تا دو تا تو تنگ می اندازن که دلمون نگیره ! همه منتظرن تا عید تموم شه و ما بمیریم . یعنی فقط براشون مهمه عید رو زنده باشیم . بعد ، اگه مردیم بهتره چون دست و بالشون رو کمتر می گیریم . به جامون یه نماد دیگه ... مثلا عشق ، عرفان ، آزادی .... می زارن . بعد حتما با اون نماد ها هم همین کارا رو می کنن. وقتی نماد زندگی رو تو یه تنگ کوچولو می اندازن تا زود تر بمیره ، پس حتما آزادی رو هم می اندازن زندان تا از دستشون در نره همه جا نشون بدن آزادی دارن !

یا عدالت رو بیشتر بدن دست کله گنده ها چون اونا بهتر می تونن نشونش بدن ... عشق رو بدن دست پیر مرد ها تا بگن پیر و جوون عاشقن ( حالا جوون بد بخت حتما از نفرت سرخ شده !) . خب آخه پیر مرد ها ، پول بیشتری دارن و ....

ببخشید سیاسی شد ! اصلا مارو چه به این حرفها می گن ما نماد زندگی هستیم ، خب حتما هستیم دیگه .... !

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥

زندگی تو تنگ مرگ !

ما داشتیم زندگی خودمون رو می کردیم . یعنی از اولش هم نه کسی به سر ما منت داشت ،نه ما به سر کسی . منظورم اینه که اصلا ما به کسی کاری نداشتیم . سرمون تو زندگی خودمون بود . هر جا می خواستیم می رفتیم ،هر کاری می خواستیم می کردیم . خلاصه شکایتی نداشتیم .

نمی دونم از کی بود که این ملت اومدن بهمون گفتن ما (یعنی اونها ) یه مراسم داریم که هرسال تموممون اجراش می کنیم توش همه جور نمادی هست . می مونه نماد ی که از همه چیز مهم تره ، که شما ، باید همون باشین . خلاصه این همه حرف زدن که بگن ما نماد زندگی هستیم ! گفتیم باشه ! یه 13 روز می ریم هوامون عوض می شه ... !

چه می دونستیم می برن می اندازنمون تو یه ظرف یه وجبی یه مشت آب کلر دار استریلیزه هم می ریزن توش . تازه اگه خیلی لطف کنن ، مارو دو تا دو تا تو تنگ می اندازن که دلمون نگیره ! همه منتظرن تا عید تموم شه و ما بمیریم . یعنی فقط براشون مهمه عید رو زنده باشیم . بعد ، اگه مردیم بهتره چون دست و بالشون رو کمتر می گیریم . به جامون یه نماد دیگه ... مثلا عشق ، عرفان ، آزادی .... می زارن . بعد حتما با اون نماد ها هم همین کارا رو می کنن. وقتی نماد زندگی رو تو یه تنگ کوچولو می اندازن تا زود تر بمیره ، پس حتما آزادی رو هم می اندازن زندان تا از دستشون در نره همه جا نشون بدن آزادی دارن !

یا عدالت رو بیشتر بدن دست کله گنده ها چون اونا بهتر می تونن نشونش بدن ... عشق رو بدن دست پیر مرد ها تا بگن پیر و جوون عاشقن ( حالا جوون بد بخت حتما از نفرت سرخ شده !) . خب آخه پیر مرد ها ، پول بیشتری دارن و ....

ببخشید سیاسی شد ! اصلا مارو چه به این حرفها می گن ما نماد زندگی هستیم ، خب حتما هستیم دیگه .... !

  
نویسنده : مريم ; ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸٥

تا فجر

شعر می گويند بعضی ها مگر درب غزل گفتن دوباره وا شده ؟

مثل اينکه خون شاعر ها به روی يکدگر دريا شده

 

شعر می گويند بعضی ها تو ياسينی به گوش من نخوان

خوب می دانم که از وزن غزل هاشان سپيد پيدا شده

 

با تمام مثنوی هايی که هر شاعر برامان خواند و رفت ؛

تا سحر تا فجر گويی تو که مکثی جا شده

 

اين زمان مانده بر دوش زمين استاده است

آه ! بيچاره زمين انگار پشتش تا شده

 

با خودم گويم که يک روزی بيايد شاعری

روبه روی شعر او شعر همه رسوا شده

 

اين زمين پر می شود از بوی وزن و قافيه                                                         

شايد از رويای او دنيا چنين زيبا شده

 

با صدای زنگ ساعت می پرم از خواب ناز

نه نگو اين را نگو تو نوبت فرداشده  

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٥

در انتظار چشم های خيس

کیف و کتاب و جزوه و یک دسته چک نویس

یک سیستم مجهز وmpام پی فور(4 )ای نفیس

ساکت ! چقدر پر صدا حرف می زنی !

بگذار بشنوم صدای استاد هیس

آمد دوباره نمره ی چند امتحان و باز

حقم به زیر پا . امان از دکتر خسیس !

هی دوست ! بس است چقدر غصه می خوری  ؟!

محض تفنن می آی بریم تنیس ؟

اما در این میانه کسی آب را ندید

خوردیم دوغ گازدار با سوسیس

من خسته ام از این سیر تکراروار

بیچاره دل در انتظار چشم های خیس ...

  
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥

لامصب

د لامصب ! تکون بده اون هیکل گندتو  بوی گند لاشه ات همه جا رو گرفته ! اصلا می دونستی جنازه ی آدم ها ، زودتر بو می گیره و بوش از از همه ی لاشه های دنیا چندش آور تره ؟ مخصوصا تو ی بی خاصیت ! آخرش این تن لشتو می خوان بذارن تو خاک ! حالیته عوضی ؟

 مگه کری ؟ د پا شو دیگه ! بله ! با تو ام ! آخه تن لش بیست سالته هنوز هیچ غلطی تو زندگیت نکردی ! بی شعور ! من دوستت دارم ! بگی برم گم شم ، می رم و پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم ! آخه بد بخت تو حتی نمی توی به من بگی گمشو !

 اه حالمو بهم زدی امروز رو هم بهت وقت می دم یه تکونی بدی به خودت  فردا هم می یام ولی من که علاف نیستم ! یه دفعه دیدی من هم رفتم و دیگه بر نگشتم ! حتی اگه بهم نگی برو گمشو بوزینه ! اون وقت اون قدر متعفن می شی که فقط باید آتیشت زد ! فهمیدی الاغ ؟ ! من رفتما ! پا شو برو دانشکده صبح شد ! حالا باز جای شکرش باقیه سر کلاس میری ... ما رفتیم . کاری داشتی خبرم کن !

اینا حرفهاییه که هر روز به خودم می گم . می ترسم اون هم بره و دیگه برنگرده . حتی اگه بهش نگم : برو گمشو بوزینه !

  

نویسنده : مريم ; ساعت ٥:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٥

 

فکر کنم تو این ۴-۵ هفته ای که با یکی از اساتید؛ کار ازمایشگاهی می کردیم ؛ حین کار با موش های صحرایی؛ ۴-۵ بار اشاره کرد که خارجی ها چقدر به رعایت اخلاق در هنگام کار با حیوانات ازمایشگاهی حساسند و بسیار اصرار دارند که به جای افزایش جامعه ی آماری ؛ دقت دستگاهها را باید افزایش داد . اگر سوپر وایزری ببیند که محقق ؛ با حیوانات خشن کار می کند و حیوان را زجر می دهد ؛ مورد را گزارش کرده و مقاله ی او ؛مورد قبول قرار نمی گیرد ! اصلاآنها ؛ ۲ واحد کار با حیوانات آزمایشگاهی دارند و... ! و هی می گفت . البته این که خارجی های عزیز انقدر انسان مدارانه با حیوانات برخورد می کنند ؛ فوق العاده جای ستایش دارد ! اما چرا وقتی جلوی چشمهای این  همه سوپر وایزر ؛ دسته دسته انسان؛ به خاطر وحشی گری و زیاده خواهی عده ای کشته می شوند ؛نه کسی اعتراض می کندو نه فعالیت های آنها را مورد تحریم قرار می دهند ؟ شاید واقعا جان حیوانات با ارزش تر از انسانهاست ! شاید خواسته ی حیوانصفتان جهانی ؛ مهم تر از تحقیقات ازمایشی است یا ... !   
نویسنده : مريم ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ آبان ،۱۳۸٥

← صفحه بعد